سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی
  • + اهدای پلاکت یاوران همیشگی بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان محک جهت فراهم کردن شرایط مورد نیاز برای کودکان مبتلا به سرطانی که در روند درمان بیماری شان پیوند سلول های بنیادین تجویز شده است، نیازمند پلاکت از گروه خونی O-و O+است.
  • + لیلی زیر درخت انار لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ. گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند . انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید . خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود . کافی است انار دلت ترک بخورد
  • + گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی کافیست . شما را به تمام نگاهش در سال نو می سپارم.
  • + تولدت مبــــــــــــــارک
  • + داروی دل نمی کنم کانکه مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش ....
  • + سزاوارترین مردم به احترام، کسانی هستند که به تادیب خود می کوشند
  • + در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
  • + بنده تدبیرم کند محتاج ِ تقدیر ِ خداست
  • + ای کاش علی شویم وعالی باشیم / هم سفره ی کاسه سفالی باشیم / چون سکه به دست کودکی برق زنیم / نان آور سفره های خالی باشیم
  • + ای رکوعت شاخه ی پربار دل // ای تواضع از نگاه تو خجل // بر دو کتفم داغ قربانی بزن// یا به سر تاج سلیمانی بزن

می‌گویند مرا آفریدند از استخوان دنده‌ی چپ مردی به نام آدم، و حوایم نامیدند؛ “یعنی زندگی” تا در کنار آدم “یعنی انسان” همراه و هم صدا باشم.
می‌گویند: میوه‌ی سیب را من خوردم، شاید هم گندم را، و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم می‌نمایند. بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمان‌شان باز گردید، مرا  دیدند، مرا در برگ‌ها پیچیدند، مرا پیچیدند در برگ‌ها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند.
نسل انسان زاده‌ی من است من “حوا”  فریب خورده ی شیطان.
و می‌گویند که درد و زجر انسان هم زاده‌ی من است، زاده‌ی حوا؛ که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند. شاید گناه من باشد، شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم داد، مثل همه که فریبم می دهند. اقرار می کنم دلی پاک، معصومیتی از تبار فرشتگان و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده‌ی یک چشمه دارم.
ابراهیم زاده ی من بود، و اسماعیل پرورده ی من. گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید. گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح‌اش نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد‌اش خواندند. فاطمه من بودم، زلیخای‌ عزیز مصر و دلباخته یوسف هم، من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا، و فاطمه زهرا هم.
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقص‌العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند. گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند. گاه زندانیم کردند و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهش‌هایم کردند. اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را بر برگ برگ روزگارهرگز منکر نخواهند شد.
من مادر نسل انسانم، من حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام… مریمم. من درست همانند رنگین‌کمان، رنگ‌هایی دارم روشن و تیره. و حوا مثل توست‌ ای آدم، اختلاطی از خوب و بد، و خلقتی از خلاقی که مرا درست همزمان با تو آفرید.
بیاموز که من، نه از پهلوی چپ‌ات، بلکه استوار، رسا و هم طراز با تو زاده شدم.بیاموز که من، مادر این دهرم و تو مثل دیگران، زاده منی…


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

خانه قدیمی

خانــ ه های قـدیمـی را دوستــــ دارم

چای همیشــ ه دم استــــ ، روی سمــــاور تـوی قــوری

در خانــ ه همیشــ ه بــاز استــــ...

مهمـانی ها دلیـل و بـرهـان نمی خواهــد

غــذاهـا ساده و خـانگی استــــ

بــویش نیــازی بــ ه هــود ندارد ، عطرش تا هفت خانــ ه می رود

کسی نــان خشکــ ه ندارد ، نــان بــرکتــــ سفــره استـــــ

مـهمان نـاخوانده آبـــ خورشتـــ را زیــاد می کنــد

دلخوری ها مشاوره نمی خواهد

دوستی ها حساب و کتابــــ ندارد

سلام ها اینقدر معنــا ندارد سلام گـرگی وجــود نــدارد

افســردگی بیمـاری نایابی استــــ . .


نظر()

  

 

 

  

وقتی غروب پر بزنه، موقع رفتن منه...









نظر()

  

مشخصات مدیر وبلاگ

شقایق [1011]

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود بنویسید که باران به خیابان برخورد بنویسید که مردی به زمستان برخورد خانه در خاک خدا داشت تماشایی بود بنویسید دوخط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسه ی باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمه ی نور عطش میبارید ریشه در ماه ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پر طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجره ی روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد وقتی از چهار جهت پنجره ی پاییز افتاد اوبه فرمول فروپاشی گل پاسخ داد بنویسید به قانون عطش آب نداد کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرمازده از سمت کویرآمده بود کودکی بود که در هیئت پیر آمده بود تا صدای دل خود چند طپش فاصله داشت گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت طاقت دیدن خورشید پس ابر نداشت او به هر زاغچه امکان تکلم میداد کرکس و چلچله را یکسره گندم میداد پیرخو بود و هم صحبت کودک میشد مثل دیوار ولی گاه مشبک میشد اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت بی گدار آب نمیزد به دل برزخ عشق لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق برزخ از پنجره ی چشم دلش گل میکرد هرچه میدید نمی گفت تحمل میکرد بنویسید که در آتشی از باران زیست بنویسید که با فلسفه ی انسان زیست ماه در حوصله ی حوض دلش گم میشد تکه تکه دل او قسمت مردم می شد مثل ماهی همه ی خاطره اش آبی بود روشن از آیینه اش برکه ی مهتابی بود شعراز همهمه ی سینه ی او داشت خبر به درختان لب جاده نمی گفت تبر گر چه یک عمر درون قفس مردم بود بنویسید که او همنفس مردم بود هر چه می دید نمیگفت تحمل میکرد آی مردم به خدا درد تناول می کرد خانه در خاطره ی خلوت پوپک ها داشت حس معصوم هم آغوشی پیچک ها داشت آخرین مرد مه آلود زمستانی بود شاعر خوشه ای از واهه ی انسانی بود
ویرایش

طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ